تاریخ انتشار :سه شنبه ۷ آبان ۹۲.::. ساعت : ۶:۱۳ ب.ظ
کدخبر : 6257:: بازدید488:: بامدیریت:فرهاد نظری

زندگینامه شهیدحسن نظری پاشاکی

در روستای بازقلعه دژ از توابع بخش سنگر-رشت دیده به جهان گشود

بسم الله الرحمن الرحیم

«زندگینامه شهیدوالامقام حسن نظری پاشاکی  به نقل ازبرادرش :محمد نظری پاشاکی»

 

نام شهید:  حسن

نام خانوادگی:  نظری پاشاکی

نام پدر:   قربانعلی

شماره شناسنامه: 3566

تاریخ تولد:1349/07/01

تاریخ اعزام: 1367/07/01

تاریخ شهادت: 1369/05/28

محل شهادت: محال مرگور  ارومیه

وضعیت تاهل:  مجرد

سرباز: پاسدار مشمول

مزارشهید: گلزارشهدای بالامحله پاشاکی ازتوابع شهرستان سیاهکل

شهیدحسن نظری پاشاکی درخانواده مذهبی و متدین و متوسط از نظر اقتصادی در روستای بازقلعه دژ از توابع بخش سنگر-رشت دیده به جهان گشود. ایشان آموزش ابتدایی را در دبستان شهید علی اکبر فرزانه روستای بازقلعه دژ به پایان رساند و آموزش راهنمایی را در مدرسه شهید عنایت علیپور با فاصله 5 کیلومتری از محل سکونت خودش در روستای تازه آباد جنگاه از توابع شهرستان سیاهکل شروع کردند. سا ل دوم راهنمایی بعلت مشکلات زندگی، درس را رها کرده  و با بچه های هم سن و سال خود از جمله با پسردایی خودش آقای شیرزادهمتی در پایگاه مقاومت علی ابن ابی طالب روستای بازقلعه دژ – دهستان اسلام آباد بخش – سنگر عضو بسيج شدند. شهیدهر کاری که از دستشان برای دوستان و اطرافیان بر می آمد،انجام می داد. خیلی دوست داشت در طول دوران دفاع مقدس در جبهه حضور يابد. ولی با سن کم به او اجازه نمی دادند. تا اینکه در تاریخ 01/07/1367عازم سربازی شدند ایشان برای رفتن به سربازی سر از پا نمی شناختند. هميشه مي گفت بايد زودتر به سربازي بروم، چون برادر بزرگترش درجبهه حضورداشت مادر مخالفت می کرد. مادرم می گفت شما صبرکن تا برادرت خدمت سربازی خودش را تمام کند و بيايند بعد شما تشریف ببرید.

ايشان سپاه پاسداران را براي اين امر انتخاب نمودند و در طول دوران سربازي هميشه سعي داشتند كه به مطلوبترين وجه وظيفه خود را به كشور عزيز و انقلاب انجام دهند و تنها خاطره ای که از ایشان دارم این است. زمانی که گیلان زلزله آمده بود ایشان مرخصي گرفتنند که به خانواده سرکشی بکنند. می گویند که موقع مرخصی آمدن هرچه به سمت گیلان نزدیکتر می شدم وضعیت زلزله زده گان رودبار را می دیدم با خودم  می گفتم که من بایستی تمام خانواده خود را از دست داده باشم. زمانی که وارد حیاط منزل شدم دیدم خانه ای که ما یک سال بود  تازه ساخته بودیم  دیوار ها همه ترک خورده است. مادرم با ديدنش به گريه افتاد و او را در آغوش گرفت و برايش تعريف مي كرد كه با چه گرفتاري اين خانه را درست كرده بوديم خانه ما ویران شده است. ایشان به مادرم دلداری می دادند مادرم گریه نکن خدا بزرگ است اگه شما بجای مردم رودبار بودید چه کار می کردید برو ببین رودبار چه خبر هست. برو خدا را شکر کن که عضوی از خانواده ات از دست نرفته  و سعی می کرد که مادرم را  آرام كند و در آخرين مرخصي كه داشتند موقع برگشت راننده ای که ایشان را سوار ماشین خود کرده بود به شهر سنگر برساند که عازم ارومیه شوند. آقای طاهر نیکجو بود (كه چند سالي است مرحوم شده اند و خداوند روحشان را شاد كند) که چند روز بعد از شهادت به من گفت فلانی آخرين باري كه سربازي داشت مي رفت من ایشان را سوار ماشین خودم کردم تا به شهر سنگر برسانم تعریف  می کرد که من این دفعه امید به برگشت ندارم  منافقین اشرار آنجا خیلی زیادند شما در جریان باشید ولی به خانواه ام چیزی نگویید. چند روزی بعد از زلزله ماند و عازم ارومیه شد که در تاریخ 27/05/1369یعنی یک روز بعد از آزادی آزادگان سرافراز به میهن جمهوری اسلامی ایران به ما خبر شهادتشان را از طريق سپاه قدس رشت اطلاع دادند که برادر شما  در پادگان عملیاتی برازان  محا ل مرگور ارومیه بدست منافقین اشرار به درجه رفیع شهادت نائل شده است. و در تاریخ 28/05/1369 تشیع جنازه انجام گرفت و در جوار حرم مطهر آقا سید حاجی محمد یکی از نوادگان امام موسی کاظم  و جوار شهدای روستای پاشاکی آرام گرفت که روحش شاد و یادش گرامی باد.

92/5/23

باتشکرازپسرعموی عزیز،که زحمت کشیده زندگینامه شهیدبزرگوار را ارسال نمودند-فرهادنظری

«مطالب مرتبط»

دیدگاه خود را به ما بگویید.

*

code