تاریخ انتشار :پنج شنبه ۳۰ آذر ۹۶.::. ساعت : ۹:۳۹ ق.ظ
کدخبر : 18757:: بازدید178:: بامدیریت:فرهاد نظری

داستان یک سفر اثر مریم رحیمی پور پاشاکی

داستان یک سفر اثر مریم رحیمی پور پاشاکی
دلم میلرزید و می تپید. استرس همه ی وجودم را در بر گرفته بود و آرام و قرار از کف داده بودم.بی تاب بودم و مضطرب! لحظات به کندی در حال سپری شدن بود و من بی تابتر از قبل لحظه ها را میشمردم.نمی دانستم چه پیش خواهد آمد. فقط میخواستم این ساعات کشدار هر چه سریعتر بگذرد ومن…
قرار بود پس از سالهای طولانی، در واقع بسیار طولانی او را ببینم. کسی که برای اولین بار، بی آن که بخواهد وبداند دلم را به یغما برده بود!
دلم میخواست از همیشه زیباتر وبهتر باشم اما با گذشت سالها میدانستم که زیبایی از من فاصله گرفته است و من یک زن میانسالم که از شور و نشاط جوانی در من اثری نمانده، بنابراین باید رفتارم پخته و معقول به نظر بیاید. باید احساسم را سرکوب کنم، یا شاید هم بروز دهم! نمی دانستم واین بیشتر کلافه ام میکرد.
شهر در حریر سیاه شب آرمیده بود که راهی شدیم.مه سنگین جاده را پوشانده بود و نور چراغهای خیابان که از ورای مه پدیدار میشد زیبایی خاصی به جاده ای که از آن در حال گذر بودیم می بخشید و مرا به شور و نشاط وامی داشت.
هرچه که جلوتر می رفتیم و هوا به روشنی میرفت، همه چیز زیباتر رخ می نمود.چراغهای الوان، ساختمانهای زیبا ومدرن و طبیعت زیبا و چشم نواز آخرین روزهای پاییز.
چشم و گوش و هوش و دلم را پر از زیبایی کرده بودم تا وقتی که او را پس از این همه سال مفارقت می بینم، این زیباییها را با او بیامیزم و زیباترش ببینم.اویی که خود چون تندیسی زیبا و تراشیده بود و قابل ستایش!
اما نه، باید انهمه زیبایی را به درون میکشیدم و می بلعیدم و خود را به او زیبا می نمایاندم تا او زیباترم ببیند و از دیدنم به وجد آید!
با موسیقی ای که پخش میشد همنوا شده بودم واین باعث مسرت خاطر و حال خوب من شده بود ومن بیقرارتر و بی تابتر شده بودم. آن همه سال درد جدایی و دوری را متحمل شده بودم و روزها، ماهها و سالهای طولانی را به انتظار این روز واین لحظه سپری کرده بودم اما اکنون که می رفتم تا پس از اینهمه سال انتظار ببینمش، دوری این راه طولانی آزارم میداد و من قرار از کف داده بودم.
با خود می اندیشیدم که پس از این همه سال انتظار وقتی که می بینمش چگونه باید با او مواجه شوم؟! ایا باید به او تعظیم میکردم و بر دستان مرمرینش بوسه می زدم؟! باید فقط به نشانه ی احترام سر فرود می آوردم؟! باید فقط دستش را می بوسیدم؟! باید فقط دست میدادم؟! یا فقط به یک سلام و احترام از راه دور اکتفا می کردم؟!
همه چیز ذهن مرا به خود مشغول داشته بود و از طرفی هم راه انقدر طولانی بود که قرار از من گرفته بود. دلم میخواست زودتر پر بکشم و خود را به او برسانم! نمیدانستم اکنون که میداند پس از اینهمه سال به دیدنش میروم حال او چگونه است؟ اصلا اشتیاقی به دیدار من داشت و یا مجبور به دیدن من شده بود؟!
هر چه بود من یک سویه به او دل باخته بودم و او از این موضوع آگاه نبود! بنابراین طبیعی بود که چون من اشتیاقی به این دیدار نداشته باشد و چون من رؤیا پردازی نکرده باشد!
تقریبا بیشتر مسیر را طی کرده بودیم که پیامکی از جانب او آمد که نوشته بود تمایل دارد ناهار را با ماصرف کند! بار دیگر هیجانی وصف ناپذیر وجود مرا در بر گرفت. هر چه پیش می رفتیم راه تمام نمیشد ومن با وجود لذتی که از طبیعت زیبای پیرامون مسیر می بردم اما، خسته شده بودم.
حال دیگر آفتاب بالا آمده بود و خورشید زرنشان با انوار طلایی اش زمین را گرم کرده بود و من مجبور شدم که لباس خود را تعویض نمایم. با توجه به شرایط موجود دیدار ما تا ظهر به درازا کشید و ساعت از یک گذشته بود که به میعادگاه رسیدیم.قلبم بشدت می تپید و هیجان وجودم را فرا گرفته بود. در طی مسیر یکی دو بار با او صحبت کرده بودم اما آتش اشتیاق به دیدارش در من شعله می کشید و میخواستم که زودتر ببینمش.
بالاخره پس از ساعتها، انتظار بسر رسید و ماوارد حیاط بزرگ رستوران شدیم.تماس گرفتم وبه آن ارام جان گفتم که رسیده ایم.
با ماشین از محوطه ی بزرگ رستوران گذشتیم و تا در ورودی رفتیم. به محض پارک کردن از ماشین خارج شدم. در حال مرتب کردن لباسم بودم که گفتند دارد بسوی ما می آید.
به جهتی که اشاره کرده بودند برگشتم.خدای من چه میدیدم؟ با همان زیبایی، همان لبخند دلنشین، همان برق نگاه مهربانی که از چشمان نافذش ساطع بود،باز هم چون کبک خرامان به پیش میامد و به ما نزدیک میشد. لحظه ای بی آنکه بیاندیشم بسویش رفتم و آرام جانم را در آغوش گرفتم و گردنش را بوسیدم. مانند همیشه زیبا و خواستنی می نمود. گرچه گذر عمر بر چهره ی زیبا و مهربانش خطوطی به یادگار گذاشته و برف پیری بر سر نازنینش نشسته بود اما، این چیزی از زیباییش نمی کاست. هنوز هم زیبا بود ومهربان، فقط با آن قیافه ی معصومش نورانی به چشم میامد. یعنی نورانی بود. شاید به واسطه ی عمری پاک زیستن جلوه ای از نور خدا در او منعکس شده بود.
آنقدر مجال نداشتم که پس از اینهمه سال فراق یک دل سیر با او صحبت کنم اما باز همان دم هم غنیمت بود.با خود فکر کردم نیازی نبود تا من چشم وگوش و هوش و دلم را پر از زیبایی کنم تا وقتی می بینمش با او بامیزم و زیباترش ببینم. او خود منشأ و مظهر زیبایی بود و جلوه ای از آیات خدا، از همان هایی که وقتی خداوند خلقش کرد به خود فتبارک الله احسن الخالقین گفت.
لحظات زودتر از آن که انتظار داشتم در حال سپری شدن بود و من تمام سعی ام را میکردم که قبل از تمام شدن وقت بتوانم خوب تماشایش کنم و حرفهای ناگفته ام را به زبان بیاورم. از این که کنارش بودم احساس شعف وغرور میکردم و دلم میخواست زمان همانجا متوقف شود و برای ابد بایستد اما…
لحظه ی وداع ما خیلی زودتر از ان که می پنداشتم فرا رسید و من بار دیگر آرام جانم را در اغوش گرفتم و بوسیدم و از او جدا شدم، در حالی که باچشمان به اشک نشسته ام لحظات فاصله گرفتن و دور شدن از او را نظاره میکردم و در خاطرم ثبت میشد. با دیدنش مطمئن شدم حسی که در تمام سالهای دور گذشته به او داشته ام اشتباه نبوده و من واقعا او را از صمیم قلب دوست داشته ام. حتی اگر هیچوقت دیگر او را نبینم در احساسم به او خدشه ای وارد نمیشود.همچنان که در گذشته نشد.
دیدار با او جانی دوباره به کالبد بی روح زندگی ام بخشید و زیباترین دوشنبه ی به یاد ماندنی عمرم را رقم زد. ومن از این جهت خدا را شاکرم که به من این توفیق را داد که بتوانم عزیزترین، زلال ترین، مهربانترین و دوست داشتنی ترین انسان روی زمین را یک بار دیگر ببینم. کسی که بوی ناب آدمیت میدهد.

۹۶/۹/۲۵ مریم رحیمی پور

«مطالب مرتبط»

دیدگاه خود را به ما بگویید.